![]() |
![]() |
|
|
باران که می بارد
پر می شوم از هوای تو مهر تو بوی باران و نفس خاک را زنده می کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:3 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
شاخه های درخت
روی دیوار گلی سایه کرده بود پسرک دستی به باد تکان داد و بادبادک غم تنهایی سایه را پر کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 9:4 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
زمخت و باتلاقی شده
دنیای اطرافت کجاست روزگار مهربانیت فکر تو خفته فکر تو مور مور فکر تو به طیاره ای می ماند به طیاره ای که به زمین دلخوش کرده سالها پیش دفتر خاطراتم را نیمه رها کردم و تنها گلبرگهای خشک محمدی را یادگار سهم تنهائی ام کردم این که نیمه تنگ این راه به کجا ختم می شود و تو قرار است قافله کدام پنجره را لخت کنی خسته ام می کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 8:50 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
به چه اندیشیدم
آن شب بارانی آن شب حس برانگیز بی تابی به فردای گلبرگ نازک بنفشه که از باران دیشب به نازکی لطافتش جسارت شده بود یا بر تقدیر بارانی که سخت می بارید و به آسمانی بودنش می نازید و پیک الهی بود به چه اندیشیدم در آن سکوت رویایی به بنفشه ای و امید شبنمی به گلدان و خاک خیس خورده ای به چه اندیشیدم خوب می دانم به تو اندیشیدم اول از خدا نوشتم که بزرگ است و پناهی دیگر از عشق نوشتم که الهی تو همانی بعد از مدتی آمدم راستش قصد قدرت نمایی ندارم ادعایی هم ندارم چون نوشتن راهی است بس بزرگ و مقدس بنده با دلم می نویسم ولی دوست دارم در کنار دوستان بزرگوار وبلاگیم باشم تا در روزگاری نزدیک دلم را بهتر بنویسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
رسم چند فلش
هم حتی مرا بسوی تو نشانه نمی گیرد چهره بردار و برو فقط مسافت راه افزوده می شود اگر تو باشی گلهای رز را در گلدان شمردم و به تلاش بی فایده صبح خندیدم همان زمان بود که دیگر به تولد دوباره ای شاد نشدم و با دستمال تنفر سرخی لبانم را پاک کردم احساس می کنم به جایی تعلقی ندارم حتی به همین نزدیکی ماه دیشب به قهقه ی ستاره پشت کرده بود نویسنده کتاب هم دیگربا واژه هایش بیگانگی می کرد جایی برای قهرمان داستانش نبود و کلمات در میان پیچیدگی جملات سرگردان بودند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:59 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
چشم که گشودم آسمان ابری بود
دستانم را که دراز کردم چند تکه احساس بنفش چیدم زمین خیس بود چند قطره آب از برگ چکید صورتم طراوت باران گرفت خوب که نگاه کردم شوخی گنجشکی بود که پرش از باران دیشب خیس شده بود خورشید چشمکی زد و جلب توجهی کودکانه مرا آسمانی کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:30 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
پیرزن
عینک ذره بینی اش را به چشم می زند و خود را به طاقچه پر از خاطرات می رساند در آن هنگام که ماه نقره فام سیاهی آسمان را جلا می دهد نگاهش به شمعدانی های غبار گرفته از حسرت می افتد پیچ رادیو را می چرخاند ای ایران ای مرز پر گهر... غرق گذشته های دور که می شود جیر جیر صندلی تاب دار خاطراتش را به عقب و جلو می کشاند با گوشه پیراهن گلدارش مونس تنهایی اش را بر گونه چروکیده اش می کشاند و مثل همیشه ها به آن سوی پنجره بخار گرفته می نگرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:29 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
عقربه های ساعت انتظار را به عقب می برند
بی اعتنا به آنکه منتظر چشم به راه حرکت زمان است تا خودنمایی کند.........
ولی چه حیف هدر می رود این انتظار
وقتی می آید به پهلو روی متکای مخملی تور دوزی شده دراز می کشد و مداد را از پشت گوش راست بیرون می کشد و به روزنامه خیره می ماند جواب ۴ افقی قهوه است ناگهان فنجان بند انگشتی قهوه را جلوی مردمک چشمانش می بیند و ۴ افقی را پر می کند و ۱ ۲ ۳ عمودی هم پر می شود و بی توجه می گذرد و جدیت تحویل می دهد
او عادت داشت قهوه را تلخ بخورد تا تلخ تر شود اما من بی نیاز به توجه این بار شیرینی سکوت را به آن اضافه کردم و او گول خورد و من زیر چشمی لبخند پنهانی زدم آنقدر پنهان که بر روی لبانم هویدا نشد
طفلک بیچاره من نمی داند که همیشه عقربه می ماند و یک انتظار بی توجه باز خوشبحال عقربه ها که بهم نزدیکند و تنها فاصله شان نیم ساعت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
از سرایش آفریدن
تا به جایی که رودخانه ستاره را میهمان می کند ساز نوای توست از رقص ابریشم تا تنیدن پیله تا تن نازی پروانه تا لذت اوج ساز نوای توست از عشق و امید و حیرت تا قائم و نقی و حیدر ساز نوای توست ساز نوای تو را به جرعه ای نمی دهم به جرعه ای به نیازی به عطشی حتی به حضوری نمی دهم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:4 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
آنگاه که تن نم دارم را به تو نزدیک می کنم
و حرارت وجودت را لمس می کنم احساس قد می کشد از بلوغ رگهایم وقتی خود را روی کاناپه فنر در رفته ول می دهم و تصمیم می گیرم در تاریکی برایت بنوسیم تا صبح بیداری چه ناآشنا می مانی و رژه می روی و من شاید مدتهاست که به سقف ترک خورده می نگرم و روزهای در رفته از میل بافتنی خاطراتم را دوباره سر می اندازم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:44 توسط فریبا قائم خواه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوند
مرا دوست دارد و می خواهد من خوشحال و خوشبخت باشم |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|